تبليغاتX
می دونستم دوستم داشتی اما؟
شاید من تو با هم دوست باشیم
 بیا عزیزم
تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
 
 
 
 
قصه از عشق می خوانم
تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو
تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو

تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم
خوش و سرمست بودم
و فارغ از همه جور جهان بودم

به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت
من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم
و دایم در سفر بودم

که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد
و با دست محبت بر دلم در زد
نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد

و من در خواب چشمانش فرو رفتم
در آنجا صد هزار افسانه می دیدم
و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم

قلب من گواهی داد که او تنهاست
که او هم چون تو تنهاست
از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود

برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم
ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی
فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم

و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم
از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم
و از سر کوی تو برگشتشم
 
I Love You Graphics Codes
 
 
I Love You Graphics Codes
تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن
برو به شاهروی دیگری خو کن
ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم

دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان
را دوست می دارد
و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد

تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی
شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم
به سوی دشت ما برگرد

برایت باز می خوانم سرود آشنایی ر
و از دل می برم افسانه ی تلخ
جدایی را
I Love You Graphics Codes
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 شعری برای تو

 مي

خوام امشب تو را نيز از دفترم خط بزنم
چه سود از ترانه اي كه حقيقت پيش رويش نيست !
از سوختن بي صدا مي ترسم

از شعرهايم نيز
تو را خط مي زنم
تا آسماني كه ديگر نيست

افسوس كه ثانيه هاي انتظار در پس لحظه هاي خالي
به شمارش دردها مي ماند....پيوسته .... بي پايان
تو را خط خواهم زد

و باز تنهاييم را خواهم سوخت
پوسيدن در اين زمين خاموش
ميان مردماني دروغ

با بوي تعفن جاري در فضا
كه پيوسته بي ذره اي تقدير وبلوغ نفس مي كشند
زير قابي از ماه

بي پروا عرق مي كنند
مي نويسند از عشق
افسوس....

 فرياد ساده اي از دوست
چيزي در من فرو مي ريزد
لغزشي در دل

چشمهايي خيس
لمس مشتي بر ديوار
جاي لبخندي بر دست

آه اگر باران ببارد
ديگر چيزي نمي شنوم ...
صداي خرد شدنم گوشهايم را كر كرده

ساعتم سكته كرده


Thinking of You Graphics Codes
 
 
Thinking of You Comments Codes
 
 
ساعت سراب است ...
بايد بخوابيم تا كسي بيدارمان كند
بايد بدانيم هر چه ديديم همه خواب است

تقدير بر اين است كه بي صدا در ميان رازهايمان بشكنيم
زخمهاي من اينبار
در آيينه رخنه مي كنند

به وقت هميشه و هيچ ...
چيزي در من فرو مي ريزد
شبيه همان صداي ويراني كه امروز اتفاق افتاد

امشب آنقدر تو نيستي
كه به ديوار روبرو مي گويم تو
امروز روز طلوع خورشيد است

پس چرا خورشيد از هميشه سردتراست
سردتر ...
خسته تر ...

تنهاتر...
نشسته ام با جامه سپيد عرياني
نقش اميدهاي كاغذي برخاك مي كشم

به آسمان نمي رسد دستم
تا واژه هاي تاريك نيستي بر خاك بنشانم
و از فضاي مبهم ديروز خاطرات ماسيده در گيج گاهم را آرام كنم

دور مي شوم ....دورتر از هر چه كه فكرش را بكني
آنجا كه رويا خود نيمه تاريكي از خوشبختيست
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
Thinking of You Graphics Codes
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 قطره
____ xxxxxxxx________xxxxxxxx T
____xxxxxxxxxx______xxxxxxxxxxx H
___xxxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx A
قطره قطره پاک خواهد شد
همنشینِ خاک خواهد شد

روزگاری در همه محفل ها
برایش سینه ها چاک خواهد شد

هر کس یادی از او بشنود
نم نمک مستِ میِ تاک خواهد شد

از بیمِ دردِ فراقش روزگار
عجینِ بارانِ نمناک خواهد شد

کسی کو زیادش آسان برفت
باقی عمرش به لاک خواهد شد

زمانه الباقی به کارش می کشد
نخورده می عشق هلاک خواهد شد
 
 

___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx N
___xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx K
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx S
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx F
___________xxxxxxxxxxxxx O
_____________xxxxxxxxx R
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx B
______________xx E
_____________x I
___________x N
________xx G
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx M
___xxxxxxx Y
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxx F
_________xxxxxx R
_________xxxxxx I
________xxxxx E
_____xxxxxx N
____xxxxxx D    من دوست دارم اینو برای همیشه می گم

Thinking of You Comments Codes

 
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 دلم با من نمی سازه بدون تو


.........♥T♥H♥I♥S♥                             
…………...♥I♥S♥ ♥F♥O♥R♥
...................♥O♥U♥R♥
.............F♥R♥I♥E♥N♥D♥S♥H♥I♥P
___________ღ♥ღ♥ღ♥______ღ♥ღ♥ღ♥
_____ღ♥Kind_____ღ♥____ღ♥awesome_ღ♥
___ღ♥big____heart____of_________ goldღ♥
__ღ♥nice_______honest_______kindheartedღ♥
_ღ♥funny___________**____________laughღ♥
_ღ♥cool____________V_________best friendღ♥
_ღ♥trust___________ _____________fun. ღ♥
__ღ♥sweet________ ____________speciaღ♥
___ღ♥talent_________________amazingღ♥
____ღ♥inspire_______________happyღ♥
______ღ♥care___________beautifulღ♥
________ღ♥unique_________loveღ♥
__________ღ♥best_____goodღ♥
_____________ღ♥_ smile_ ღ♥
_______________ღ♥__ ღ♥
_________________

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه

دیگه دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان مال
 
ه اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب
 
ميشه همه چيز يادشون ميره از بچگی  عشق رو واسم  اینجوری معنی کردن :
عشق لالایی بارون تو شباست /

 نم نم بارون پشت شیشه هاست /

 لحظه ی شبنم و برگ گل یاس /
 لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه /

یعنی همه دارو ندار  من بسته به تو  سکوتم: صدای تو / هوایم :حر نفسات/ دلتنگیم:برای تو/ تنهای
 
م به یاد تو /زندگیم فدای تو پس   شیزینی لبخندت , زیبای نگاهت , گرمای دستات , لحظه های ابری بودن دل قشنگت ....
فقط برای من  و تنها بامن نه درد و دلات مال دوستان .خندهات مال رهگذران. نگاهت ما
 
ل بیگانگان عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي
 
 كني... پس تا اطلاع ثانوی عشقمو زندونی میکنم پشت هزارتا پنجره نگاهمو پس میگیرم جمله دوستت دارم رو کنج دلم  دار میزنم
 
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 دوست دارم
تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست دارم
 
تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نزيسته ام دوست دارم
 
براي خاطر عطر نان گرم
 
براي خاطر برفي كه آب مي شود
 
به خاطر نخستين گناه
 
به خاطر دو ست داشتن دوستت دارم
 
به جاي تمام كساني كه دوست نمي دارم دوستت دارم
 
 
ميدوزم
 
شادي را به غم
 
زياد را به كم
 
درخت را به ريشه
 
گاهي را به هميشه
 
ستاره را به آسمان
 
زمين را به كهكشان
 
كهنه را به نو
و
خودم را به تو...
 
 
(دوست دارم چه توي خواب    چه توي مرگو بيداري   
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  |
 عاشق عاشق تر
عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@   نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل
از
ت

 

orkut glitter graphics

orkut glitter graphics

orkut glitter graphics

|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  |
 >>>::::دوستون دارم ج از کاشان :::::<<<
سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی

همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...
کلمه پیدا نکردن برای گفتن بغضت سخته...

زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته

مجبورم بنویسم...این جا
برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...

فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته
 

 

|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 باغ ِ عشق
باغ ِ عشق
  
 
به باغ ِ عشق رفتم

و ديدم آنچه را كه از آن پيش نديده بودم
 
 
ديدم در ميان ِ باغ،

در چمنزاري كه تفرجگاه ِ من بود

كليسايي ساخته بودند

درهاي كليسا را بسته

و روي آن نوشته بودند

? تو هرگز نبايد?
 
 
پس به گرد ِ باغ در گردش درآمدم

به تماشاي آنهمه گل ها كه در باغ ِ عشق مي رويند
 
 
اما دور تا دور، بر جاي ِ گل ها

همه سنگهاي گور ديدم

و كشيشان همچون غراب در جامه هاي سياه

به اين سوي و آن سوي دوان بودند

 
و هم آنان

شادي ها و آرزوهاي مرا

با بندهايي از پيچك ِ خشك

بستند و به گوشه اي
انداختند.

 

 
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 کاش می دانستیم زندگی کوتاه است
    
 
 کاش همه را دوست داشتیم
 
 کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
 
 کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید 
 
 کاش دلهایمان دریایی می شد
 
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت 
 
 کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد 
 
 کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود
 
کاش، کاش نبود..آنوشکا

 

|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 دلم خیلی شکسه می دونی
When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can
.
وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.
وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.
وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.
وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني 
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
 
And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.
وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند.

 

|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟
 
آه باز گفتم تنها ؟!

پوزشم را بپذير

دير وقتيست که ديگر گله ام را به شب و پنجره و اين همه باران نکنم

دير وقتيست که هر شب دل تو مي گيرد . 

 چشم من با غم تو همدرد است

چه بگويم : تنها ؟؟؟؟  

  باز هم نا شکري؟...

گر چه جسمم بي توست . 

  روح من تنها نيست

روح من گرمي دستان تو را حس کرده است

و صدايي آرام ... مثل لالايي باران در شب...

اين همه آرامش در صداي تو و من باز بگويم:تنها؟؟؟؟؟!!!

روح من تنها نيست .

روح من خسته اين دوريهاست

روح من خسته ز هر ترديدي ست

آسمان ابري و..........

تو اينجايي!!
 
 
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 به نام سرفصل همه نامه‌ها

به نام سرفصل همه نامه‌ها

چه آنهايي كه نوشته شدند

و چه آنهائي كه سپيد ماندند

تا كاغذها سياه نشوند.

يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين …

به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي

و يك دقيقه سكوت!

به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

فرض كه دلت نخواست!

به فرض كه حوصله ات نيامد!

به فرض كه لايقش نبودم!

فرض كه دوستم نداري!

نه خودم نه نامه هايم را!!!

اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

بي دليلي هم خودش كلي دليل ست.

لااقل مي گفتي:

«اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست»

دريغ از همين حرف

چه مي شود كرد

توئي و عزيز كرده اين دل رسواي سرگردان خودم،

چه كارش كنم

جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد

بگذريم …

حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت

انگار كسي از آسمان به من گفت

شايد اين عزيز كرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!

حق بعد از تو با اوست

اين بار ديگر شعر نمي نويسم

نامه هايي را برايت مي نويسم

كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم

و براي تو پاره كردم.

حقيقتش فكر مي كردم

اگر مي خواست

از اين زبان خوشت بيايد

حرفهاي عادي خودم را بيشتر دوست داشتی

كه نداري

حالا چاره اي نيست،

اين را هم امتحان مي كنم.

راستي به دل نگير

بين نامه هايي كه پاره كردم

اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخوره ماند و

حالا هم از روي همان اسم خودت

نامه هاي تكه تكه شده را كنار هم چيدم

و برايت نوشتم

اين بار هم اگر به دلت ننشت

فكر ديگري مي كنم

شايد هم دفعه بعد

به سبك آدم هاي آن طرف تاريخ حرفهايم را برايت نقاشي كردم.

خدا را چه ديدي

شايد پسنديدي

خوب ديگر وقت چشمهاي روشن نازت را زياد گرفتم

بگو به روشني خودشان كدري لهجه اين ليلی آواره را ببخشند.

ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كنی

چه خودت،

چه اسم قشنگت،

چه سفرت،

چه نيامدنت

و اين بار هم بي جوابيت

كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به هم پيوند زد،

تاريخ نمي زنم

هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

حرف آخر اينكه زيبا،

بي تقصير پروانه ات مي مانم

و براي تو مي نويسم

تو عزيزي،

چه بهاري باشي،

چه تابستاني،

چه پاييزي

دلت نسوزد،

نگو چه لحن غم انگيزی

راست مي گويم

كه عزيزي،

حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كنی

و دور بريزي

كسي كه هم بي تو مي ميرد

و هم براي تو.
 
 
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیک است
 
باز من دیوانه ام ، مستم
 
باز می لرزد دلم ، دستم

بازگویی در جهان دیگری هستم.
 
های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ!

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست!
 
و آبرویم را نریزی ، دل!

ـ ای نخورده مست ـ
                                لحظه دیدار نزدیک است.
 
 
حیف
 
می دانم که دیگر بر نمی نداری

از این خواب گران سر

تا ببینی خردسال سالخورد خویش را

کاین زمان چندان شجاعت یافته است
 
تابگوید:
 
         راست می گفتی پدر
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 قدر دوست مي دارم در خلوت تفكر تو بودم

 در تنهاييت....

در معراجت.......

تا آنجا كه مي روي و تنهايي

و هيچ احدي را اجازه همراهي نيست

چه خوب بود من در اين سفر همراهيت مي كردم

دلم مي خواست بدانم تا كجا مي روي در آن سرزمين خيال

كه هيچ رنگي آلوده اش نساخته

از كدامين رنگ ايده آل هايت را مي سازي

با چه تركيبي او را

ملكه موعودت را...

بتت را .......

مدينه فاضله ات را.... مي سازي؟

به كدامين صفت او را مي آرايي؟

به كدامين نام او را مي خواني؟

تا كجاي برهوت عظيم بودنت ...

روحت... خيالت... تنهائيت...

او را با خود مي بري.

به او كدامين واژه ها را مي آموزي

چگونه تربيتش مي كني

از او مي خواهي كه چگونه باشد....

هر زمان تنها شدم از شعر ياري ساختم


همچو نقاشان زهر نقشي نگاري ساختم

عشق را بردم ميان مردمان و از اشکشان

در مسير کهکشانها جويباري ساخت
 
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 صدایی می شنوم


گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش


که پله های پشت در ناتمام می مانند


تو از مکث ناگهان من جدا می شوی


چتر می گشایی و


رو به باران و برگ ها می روی


کنار پله های ناتمام


پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود


صدایی می شنوم که تویی


دو چشم از باران آورده ام


که همیشه از خواب های خیس می گذرد


می ایی و انگار پس از یک قرن آمده ای


باچتری خسته و


صدایی که منم


کنار آخرین پله و مکث ناگهان


سر بر شانه ام می گذاری و


گوش بر دهان زمزمه ام


تا صدایی بشنوی که منم


و می شنوی


آرام می شنوی


صبحگاهی از همین شهر بزرگ


از کنار همین پنجره های رو به هر کجا


از کنار همین کتاب بزرگ


که رو به خاموشی تو بسته است


که رو به بیداری من آغاز می شود


آمدم


صبحگاهیjointaranehha.blogfa.com از کنار خاموشی خسته که تویی


ذکری از دفتر سوم


به خانه و پله ها


و میان باران و برگها پر کشید


روی بر دیوار کن تنها نشین


وز وجود خویش هم خلوت گزین


گاهی از میان باران و غروب یکشنبه


صدایی می شنوم


گاهی


نه تویی


نه منیjointaranehha.blogfa.com: نه صدایی که از دفتر سوم


من و این صدای یکشنبه


من و این صدایی که تویی


کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویم


رو به همین دهان بسته که منم


رو به همین مکث ناگهان که تویی


سکوت می شوی


نه منی


نه تویی


نه صدایی


همیشه از دفتر سوم


ذو به باران و چتر پر از حرف های با خودم


صدایی می شنوم که تویی


صدایی می شنوم که منم

 


|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 دادگاه عشق
نيمه شب كوبيد به در ، گفت:كه عاشق خانه است، زير لب گفتم كه هر
 
 كس است ديوانه است. مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد در را باز
 
كرد و گفت : آري ، خانه است. گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي
 
بگو؟ گفت: نام من براي تو بسي بيگانه است. قاضي در دادگاه عشق و بعد
 
 از سالها نوبت گفت: پرونده ات در جهان افسانه است. گفتم آخر بيگناهم...
 
گفت: متهم هستي وجرمت ديدن جانانه است. مادرم از دادگاه عشق
 
استنباط خواست كه اين دختر پاك است و تقصير دل ديوانه است. گفت
 
قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ، عقل و خرد فرزانه است.
 
 بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم . گفت قاضي:اين اسير زلف همچو
 
 شانه است ! گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بي گناهم، چون اسير اين
 
 دل ديوانه است. لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند . پاسخش
 
دادم كه شاهد من پيمانه است. گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي
 
 است، اين شاهد و برهان و مدرك نيست. بعد طبق 5 اصل بند
jointaranehha.blogfa.com
عشق و عاشقي، قاضي گفت: كيفرت حبس ابد در گوشه ميخانه است. با
 
خود گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن ميخانه بس شكرانه است .
 
گفتمش گر يار را بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ، چون
 
شمع و پروانه است. گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي , چون
 
سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است. از تعجب خشك شد بر جاي قاضي
 
 خويشتن! با خودش گفت: كه اين دختر صدمرتبه ديوانه است ! گفت: آقايان
 
 ، خانمها ، رئيس دادگاه ، دادستان محترم هر كس در اين كاشانه است ،
 
چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي
 
معلوم شد... ديوانه است ... ديوانه است
 
 
 ازتون ميخوام كه براي قبوليم دعا كنين 
 
التماس دعا
|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 کمی دورتر
 

امشب تبي غريب تموم وجودت رو گرفته

تنت مي سوزه و تو نمي توني هيچ كار كني

همينطوري كه اين نشستي

چشاتو مي بندي و با خودت مرور مي كني تموم خاطراتت رو

روزهاي شاد و پر اميد

لحظه هاي پر غم

كه فكر مي كردي ديگه اين غم تو رو مي كشه

لحظه هايي كه غم دلت رو به هيچ كس نمي تونستي بگي

گريه هاي پنهوني

و لحظه هاي دلتنگي

هر وقت كم مياري

ياد اون مي افتي

صداش مي كني

و عاجزانه ازش مي خواي كه دستت رو بگيره

اما بعضي وقتا خجالت مي كشي

از اين همه لطف اونو

نا سپاسي خودت

از اين همه نعمتي كه بي دريغ بهت ارزوني كرده و

تو حتي شكر يكيشو نمي توني به جا بياري

اشك امونت رو مي بره

وقتي كه فكر مي كني چقدر مهربونه

اينكه هميشه باهاته
 
 
 
 
و تو غافلي

از اينكه مگه مي شد از اين مهربونتر باشه و نبوده

از اينكه چرا اينقد دلش رو مي شكني

با تموم چيزايي كه خودش بهت هديه كرده نا فرماني اونو مي كني
 
از اينكه كاش مي تونستي بشناسيش

كاش مي تونستي كسي بشي كه بهت افتخار كنه

و كاش.........

فقط مي دوني دوسش داري و بهش ميگي

خدايا اگه با كارام دل مهربونت رو آزردم

بهم خرده نگير كه از سر جهل بوده نه قصد

خدايا مي دوني با تموم بديام دوست دارم و

ازت مي خوام هيچ وقت دستمو رها نكني

|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386  |
 همه یادتون باشه که دوست داشتن رو با عشق اشتباه نگیرید

همه یادتون باشه که دوست داشتن رو با عشق اشتباه نگیرید


امشب فکر می کنم

 
امروز فکر می کنم


تمام طول روز به این فکر می کنم که کیستم من


که کیستی تو


در درون من چه می کنی


من نمی شناسمت


برایم مثل یک عبور ناگهانی عجیبی


و من هنوز بهت زده از حضور تو


نگاه می کنم تو را


خیره می مانم و ساکت


هیچ سخنی از دلم برنمی آید تا با تو نجوا کنم


آری تو برایم همیشه غریبه ای


از بی کسی در آغوشت می گیرم


اشک می ریزیم و فغان می کنم


دستانم را در دستت می فشارم تا مرا بدانی


از عشق از دست رفته ام همچنان گریان و نالانم


و جز تو هیچ کسی نیست تا درآغوشش بگیرم و بگیرم


من آغوشی برای گریه می خواهم


عشقم از دست رفته است، چرا هیچ کس نمی فهمد،


چرا هیچ کس نمی داند


همه رفته اند

یا همه مرده اند


نمی دانم اما در اینجا هیچ کس جز تو نیست


من دوستت می دارم شبیه این غزل که سروده ام


تو به ناگاه درآغوش گرفتن مرا اشتباه می پنداری


ای غریبه من عاشقت نیستم


من در سکوت با تو نجوا نمی کنم


من در رویایم نمی بوسمت


اشتباه نکن، شک نکن، بایست


من از بی کسی در آغوشت گریستم


این را بدان


این را خوب بدان، من عاشقت نیستم


|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386  |
 چرا دنیا پر از حادثه های وارونه است

چرا دنیا پر از حادثه های وارونه است


عاشقی کسی می شی که عاشقی نمی دونه


من به دنبال تو و تو به دنبال کَس دیگه


هیچکدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمی گه


من واسه چشمهای نازنین تو یه دیوونم


من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم


حالا که می خوای بری بزار نگاهت بکنم


چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکتش کنم


یه چیزی فقط بزار روز تولدت هدیمو بیارم بدم دست خودت


آدما فکر میکنم شاعرا خیلی غم دارن


کاشکی فقط این بود اونا خیلی چیزارو کم دارن


عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه


بین انتخاب اون و عشقش عمری که حیرونه


اونی رو که دوست داری چرا تورو دوست نداره؟


شایدم دوست داره اما به روش نمی یاره



همیشه شاد باشید

|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386  |
  دل من چشم به در دوخته بود

 دل من چشم به در دوخته بود


با خود عشق در آميخته بود


چون ترا ديد دلم ، فكر نكن


برگزيد از دم اول دل تو


روي تو آتش سرخي برافروخته بود


دل من غافل از اين عشق نبود


همه عمر دلم سوخته بود !


گر چه دير آمدي از دور ولي


دور شد عاقبت از من دل تو


سر بي مهر و دل غافل تو


من دگر ماندم و يك آتش ناب


شب تنهايي ، سكوت و اضطراب


يك سؤال از روز اول داشتم


اين نگاه شعله افكن آتش يك عشق بود؟


يا كه باطل بذر عشقي كاشتم؟!


تو كه رفتي حيف ! انديشه هايم سوختند


قفل خاموشي به لبهاي دل من دوختند


من كه گفتم من نبودم روز اول در پيت


اين تو بودي كه سؤالي داشتي در چهره ات


عشق هم اكنون خيالي باطل است


واژه ديگر اضطراب اين دل است


عاشقي هم فرصتي بود و گذشت


دل خوشي ديگر نمي آيد بدست ....

|+| نوشته شده توسط من دوست می داشتم اما ؟ در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا